مرد كه ديگر واقعًا ناراحت شده بود، عصباني شد و گفت: «اي بابا! چه گچي؛ چيزي نشده كه! چند روز پيش دخترم موقع بازي به يكي از دوستانش برخورد كرده و دستش كمي درد گرفته بعد از آن به سلامتي برگشته خانه و نشسته سر درس و مشقش.»

مشتري براي نجات از وضعي كه پيش آمده بود، حرف هايي زد كه صاحب مغازه به آن حرف ها توجهي نكرد شير و شكر را به دست مشتري داد و او را راه انداخت. اما به اين فكر مي كرد كه چرا هر خبري توي خانه و مغازه ي او اتفاق مي افتد، دهان به دهان مي گردد. بزرگ و بزرگ تر مي شود و همه از آن خبردار مي شوند. اين طوري شد كه به فكر پيدا كردن خبرچين اصلي افتاد و نقشه اي كشيد.

شب كه شد، به خانه رفت و خوابيد صبح شد و براي نماز صبح از خواب بلند شد. سرخوش رفت تا وضو بگيرد، ناگهان فريادي كشيد و كنار حوض افتاد. همسرش سراسيمه از اتاق بيرون آمد و پرسيد: «چي شده؛ چرا فرياد مي زني؟»

مرد جواب داد: «نديدي مگر؛ داشتم وضو مي گرفتم كه ناگهان كلاغي از توي گوشم بيرون آمد و به سر درخت پريد.»

زن نگاهي به درخت انداخت. كلاغي آنجا نبود. با تعجب از مرد پرسيد: «كلاغ از گوش تو بيرون پريد؛ كلاغ توي گوش تو چه كار مي كرده؟»

مرد، آرام آرام از روي زمين بلند شد. حالت افسرده و غمگيني به خودش گرفت. لباسش را تكان داد و گفت: «نمي دانم فقط از تو مي خواهم كه اين موضوع را مثل يك راز در سينه نگه داري و درباره ي آن با كسي حرف نزني.»

زن قبول كرد مرد لبخندي زد و براي خوردن صبحانه با زنش به داخل خانه رفت. پس از آن هم از خانه خارج شد و رفت سر كارش. آفتاب توي حياط افتاد زن رفت تا حياط را آب و جارو كند. زن همسايه سر رسيد و پرسيد: «ناراحتي؛ چيزي شده؟»

زن گفت: «چيزي نيست. اما اگر قول مي دهي كه اين ماجرا را مثل يك راز در سينه نگه داري و به كسي نگويي، مي گويم چي شده.»

زن همسايه قبول كرد.

زن گفت: «امروز از دو تا گوش هاي شوهرم دو تا كلاغ بيرون آمدند و پر زدند و روي شاخه هاي درخت نشستند.» اما ديگر نمي دانست كه حرف از دهان در آيد، گرد جهان بر آيد.

زن همسايه گفت: «بلا به دور. چه درد و مرض هايي پيدا مي شود!»

بعد هم خداحافظي كرد و به خانه اش رفت. به خانه اش كه رسيد، به شوهرش گفت: «ببينم، گوش تو كه درد نمي كند؟»

شوهرش گفت: «نه! چه دردي؟»

زن همسايه گفت: آخر ديشب گوش مرد همسايه درد گرفته و امروز صبح سه تا كلاغ از گوش او بيرون پريده اند. گفتم نكند كه اين بيماري مسري باشد و تو هم گرفته باشي.

مرد همسايه از خانه كه بيرون رفت. به يكي ديگر از همسايه ها برخورد به او گفت: «مغازه ي همسايه مان باز بود؟» همسايه گفت: «بله، چطور شده؟»

مرد همسايه گفت: «آخر مي گويند كه ديشب گوش درد گرفته و امروز پنج تا كلاغ از گوشش بيرون پريده گفتم نكند بيماري اش آن قدر سخت باشد كه به مغازه اش هم نرفته باشد.»

همسايه ي دوم كه به خانه رسيد، براي زنش داستان را تعريف كرد و گفت: «... ده تا كلاغ از گوش بيچاره بيرون پريده است.» آن ديگري گفت...

حدود ظهر بود كه زني وارد مغازه مرد شد و گفت: «خدا بد نده. الحمدالله مي بينم كه سر حال هستيد و مغازه را باز كرده ايد.»

مرد گفت: «من هر روز مغازه را باز مي كنم. مگر قرار بود توي خانه بمانم؟»

زن گفت: «آخر مي گويند كه گوشتان درد گرفته و چهل تا كلاغ از گوش هاي شما بيرون پريده.»

مرد خنديد و گفت: «خودم يك كلاغ از گوشم پردادم. اما يك كلاغ. چهل كلاغ شد و رفت توي گوش شما!»

از آن به بعد، هر وقت خبري با شاخ و برگ بسيار تعريف شود و بزرگ تر از آنچه كه بوده نشان داده شود، مي گويند: «يك كلاغ چهل كلاغ شده است.»