دشمن

نترسیددشمن ناآشنانیست ازخودمان است!!!

به درختان جنگل گفتم:

چرا شما با این عظمت از تکه آهنی به نام تبر می رنجید؟

گفتند:

رنج ما از تبر نیست بلکه از دسته تبر است که

از جنس خود ماست...

 

خاطره 1

یادم تورافراموش!!!

امروزتومدرسه بادوتا ازدوستام یعنی سپیده وفاطمه زهراباهم شرط بستیم که اگربه هریک چیزی بدیم وطرف مقابل نگه یادمه بازنده میشه وبایدتووبش بنویسه که باخته منم بنابه شرطمون مینویسم که امروزبه فاطمه زهرا باختم وسپیده روبردم البته ازش معذرت میخوام ومیگم که فقط یک بازی بوده.

 

جالب

طنز


18 سال رفتیم خونه داییم! عیدی نداد... امسال نرفتم به همه عیدی داده!

 


امسال هرکی میاد خونه ما عید دیدنی، بهش می گم واااااای چقد چاق شدی...
طرفم از همون خونه ما شروع می کنه به رژیم گرفتن...
کلی به اقتصاد خانواده کمک کردم!!!

 


نشد ما مهمون بیاد خونمون بخوایم تو اطاق قایم شیم و بابامون تابلو نکنه،از اون ته اطاق داد میزنه مـــــــــمد نمکدون کجاس؟؟؟؟ اه،آبروم جلو همه فک و فامیل رفت بابا..!! من خونه نیستتتم :(((

 


مامانم آجیلارو واسه عید قایم کرده بود الان هرچی میگرده خودش پیداش نمیکنه.. :|



واسه بابام اس ام اس اومده شما برنده 500 کیلوبایت اینترنت رایگان شده اید اومده میگه کجا میدن برو بگیر تا تموم نشده :))))))



به مامانه میگم اگه من بمیرم یه عکس پرتره از خودم ندارم بزارم تو آگهی ترحیمم...میگه اون عکسه هست که رو الاغی..؟اون و میزارم...زیرشم مینویسم بالایی به رحمت خدا رفته..یه وقت اشتباه نگیرن...



داستان

یک داستان جالب!!!

در یکی از خیابان های اصلی شهری چاله ای بود که باعث بروز حوادث متعدد برای شهروندان می شد.

مدیران شهر طی جلسه هایی، بر آن شدند که مشکل را حل کنند.

مدیر اول گفت: باید آمبولانسی همیشه در کنار چاله آماده باشد تا مصدومین را به بیمارستان برساند.

مدیر بالاتر گفت: نه، وقت تلف می شود. بهتر است بیمارستانی در کنار چاله احداث کنیم.

مدیر ارشد گفت: نه، بهترین کار آن است که این چاله را پر کنیم و چاله مشابهی در نزدیکی بیمارستان

احداث کنیم.

ریاضی

ساعت به طعم ریاضی!!!

 

داستان

یک داستان جالب!!!

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین  شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کن.
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: ” عزیزم شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت:”مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!”
حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.